|
پنهان شدی و در کلمام رها شدی با من رفیق بودی از من جدا شدی دیر آمدی به خاطرم ای نام نا شناس با من چه دیر دوست شدی آشنا شدی روی لبم نشستیو من از تو بی خبر چیزی شبیه بوسه شبیه دعا شدی زیبایی ات به رنگ صدا و سکوت بود در گل سکوت کردی و در من صدا شدی رویای فاتحانه یک قلب نا امید پایان عاشقانه یک ما جرا شدی + نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 11 قبل از ظهر توسط ساناز
***اولین کلام*** وقتی سه ساله هستیم مادر بینیمان را تمیز میکند. وقتی چهارده ساله میشویم اشکمان را از چهره پاک میسازد و هنگامی که به بیست سالگی میرسیم,نگرانیهایمان را میزداید. + نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386 11 قبل از ظهر توسط ساناز |
|
| ||||||