تبليغاتX
شیدرخ

شیدرخ

امروز رفتيم قبرستان !شخصاً از قبرستان‌ بدم نمي‌آيد، با کمال ميل در آنجا گردش مي‌کنم، و از نوشته هاي روي سنگ هاي افقي و عمودي  گرته برداري مي كنم گاهي به دردم خورده است، گاهي از آنها چيزي ياد گرفته ام و گاهي انقدر مضحك بوده است كه بي اختيار بلند خنديده ام !

وقتي خيلي كوچك بودم يك روز به خاطر همين پرسه زدن در دنياي مردگان در قبرستان گم شدم راستش را بخواهيد هنوز مزه گم شدن  لابلاي مردگان تا خنكاي غروب زير زبانم است! 

 خيال مي‌کنم به گردش در قبرستان‌ها ميل بيش‌تري دارم تا در جاهاي ديگر.

بوي نعش‌ها که از زير علف و خاک و برگ مشام را نوازش مي دهد خيلي هم نامطبوع نيست.

شايد يک‌خرده زيادي شيرين و يک خرده سمج باشد اما راستي که چه‌قدر از بوي زندگان، بوي زير بغل، بوي پا، بوي ماتحت، بوي نطفه  پلاسيده و بوي تخمک بارور نشده بهتر است !

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386 1 بعد از ظهر توسط ساناز |


عشق دروغي بيش نيست

می گفت عاشقم، دوستش دارم و بدون او هيچم و برای او زنده هستم...
او رفت و تنها ماند ....
زندگی کرد و معشوق را فراموش کرد...
از او پرسیدم از عشق چه می دانی؟ برایم از عشق بگو....
گفت: عشق اتفاق است بايد بشينی تا بیفتد!!!
گفت: عشق آسودگيست، خيال است... خيالی خوش...
گفت: ماندن است ....فرو رفتن در خود است....
گفت: خواستن و گرفتن و برای خود کردن است....
گفت: عشق ساده ست، همين جاست دم دست و دنيا پر شده از عشقهای زود....
گفت: عشق دروغی بیش نیست....

+ نوشته شده در شنبه دهم آذر 1386 11 قبل از ظهر توسط ساناز |


زندگي سالم

بسیاری از جوان ها رسیدن به سن خاص و یا دارا بودن شرایط متعارف مادی را، برای ازدواج كافی می دانند، در حالی كه در كنار رشد جسمی، رسیدن به رشد اجتماعی، اخلاقی و عاطفی از شروط لازم برای ازدواج است كه به آن اشاره می كنیم:
1) رشد اجتماعی
رشد اجتماعی، سازگاری خوب اجتماعی با همه آدم ها و از جمله با همسری است كه قرار است عمری با او زندگی كنیم. افرادی كه در زندگی مشتركشان رعایت حقوق همسر را می كنند، احترام می گذارند و حق تصمیم گیری برای همسر قائل می شوند از رشد اجتماعی برخوردارند. یكی دیگر از مشخصه های رشد اجتماعی، داشتن استقلال فكری است. افراد مستقل توانایی ها و محدودیت هایشان را به خوبی می شناسند و این شناخت به تصمیم گیری صحیح كمك می كند، آنها در مورد مسائل مختلف خوب می اندیشند و ارزیابی می كنند و پیامدها و نتایج كارهای خود را بر عهده می گیرند. در بسیاری از ازدواج ها عدم استقلال یكی از زوجین باعث بروز اختلافات بسیاری می شود. افرادی كه استقلال ندارند، وابسته اند و توجهشان بیشتر معطوف به دیگران است تا خودشان، اهل فكر كردن و اندیشیدن نیستند و چون خود را قبول ندارند دائماً دنبال كسی هستند تا به جای آنها تصمیم بگیرد و مسئولیت را از گردن آنها سلب كند. گاهی حتی برای امور ساده ای مثل انتخاب رنگ پارچه دچار تزلزل می شوند. افرادی كه روحیه استقلال طلبانه ندارند زندگی مشترك ناموفقی خواهند داشت.
استقلال فكری از دو راه به دست می آید: یكی از طریق مطالعه (درسی، متفرقه و آزاد ) در مورد چگونگی رفتارهای اجتماعی و دیگری از طریق تجربه؛ به این معنا كه تجربه ای كه از كارهای گذشته داریم درمورد كارهای آتی در نظر بگیریم. در اینجا ذكر این نكته لازم است كه مستقل بودن به معنای مشورت نكردن نیست، استقلال فكری وقتی تحقق پیدا می كند كه هدفی را كه شخص دنبال می كند تنها به واسطه صحبت دیگران زیر پا نگذارد بلكه برای رسیدن به آن اهداف از مشورت كردن با دیگران استفاده كند.
یكی دیگر از فاكتورهای رشد اجتماعی اعتماد به نفس است. یعنی باور داشتن توانایی ها و شناخت محدودیت ها واین كه فرد بداند می تواند از عهده مسئولیت های خود برآید. می توان اعتماد به نفس را نوعی واقع بینی نیز دانست؛ زیرا افرادی كه دارای اعتماد به نفس هستند. تصویر درستی ازخود دارند و افرادی كه اعتماد به نفس ندارند مردد و دودل هستند. كاری را شروع كرد ه ولی به آخر نمی رسانند و بیشتر منفی بافند. "من نمی توانم" "غیر ممكن است" "نمی توانم تصمیم بگیرم" جملاتی هستند كه این افراد زیاد به كار می برند و تحت تأثیر دیگران قرار گرفته تصمیم گیری شان سست می شود. نقطه مقابل این افراد ، افراد مغرورند كه توانایی های خود را بیش از اندازه می پندارند و در ارزیابی خود دچار اشتباهند. برای تقویت اعتماد به نفس باید شناخت واقع بینانه ای از توانایی ها و نقاط مثبت خود داشته باشیم و آنها را تقویت كنیم. به كار بردن عبارات مثبت نیز در تقویت اعتماد به نفس نقش مؤثری دارد. باید هدف هایی را كه انتخاب می كنیم در حد توانایی هایمان باشد تا هر بار كه كاری را با موفقیت به اتمام می رسانیم یك لایه به اعتماد به نفس ما اضافه شود.
2) رشد اخلاقی
رشد اخلاقی یعنی كنترل داشتن روی رفتار، عادات و خلق و خوی خود؛ به طوری كه هم حقوق خود و هم رفاه و حقوق دیگران رعایت شود. كسی كه رشد اخلاقی دارد خصوصیات زیر را داراست: همیشه پیامدهای اجتماعی و رفتار و اخلاقش را در نظر می گیرد، حتی در حین عصبانیت آنقدر كنترل دارد كه حرفی نزند تا بعد احساس گناه كند و یا باعث قطع روابط شود و به طور كلی پیامد بدی داشته باشد. یكی از فوائد داشتن رشد اخلاقی این است كه انسان احساس آرامش می كند چرا كه وقتی كسی كنترل رفتار و گفتارش را داشته باشد بیشتر از همه خودش احساس آرامش می كند. رشد اخلاقی باعث نزدیكی دلهاست و در یك تعریف جامع می توان گفت كه: واقعیت آن چیزی است كه هست و اخلاق آن چیزی است كه باید باشد.
3) رشد عاطفی
رشد عاطفی به معنای داشتن كنترل روی عواطف مثبت و منفی است. یكی از نشانه های رشد عاطفی داشتن اعتدال است؛ همانطور كه پرخاشگری محض غلط است، مطیع بودن محض نیز غلط می باشد. مطلب دیگری كه در رشد عاطفی هر فرد باید مورد توجه قرار بگیرد حس وظیفه شناسی است. به شخصی وظیفه شناس گفته می شود كه وظایف نقشی را كه ایفا می كند به خوبی بشناسد و انجام دهد. به طور كلی وظیفه شناسی در نقشها بیان می شود؛ افراد وظیفه شناس احساس مطبوعی از زندگی دارند و از آن راضی هستند . افرادی كه از رشد عاطفی برخوردارند در زندگی احساس آرامش می كنند و به دیگران هم آرامش می دهند. ذكر یك نكته در اینجا ضروری به نظر می رسد و آن نقشی است كه والدین در تربیت فرزندان خود دارند، چرا كه دختر یا پسر باید از جنسیت خویش راضی، باشد در غیر این صورت رشد عاطفی با اختلال روبرو می شود. والدین باید بدانند كه دختر و پسر فرقی ندارند. تفاوت در نقشی است كه آنها در آینده ایفا می كنند. باید آنها را با صداقت، قاطع و دلسوز و مهربان تربیت كرد.
تا اینجا به ذكر مسائلی پرداختیم كه قبل از ازدواج باید مورد توجه قرار بگیرد اما بسیاری از نكات هست كه بعد از ازدواج باید مد نظر داشت و برای رسیدن به حد مطلوب آن تلاش كرد.
قطعاً از هر دختر یا پسر جوانی كه سؤال شود معیار خوشبختی بعد از ازدواج را چه می داند؛ یكی از معیارهایش را به داشتن تفاهم اختصاص می دهد. بسیاری تفاهم را شبیه هم بودن و اختلاف نظر نداشتن می پندارند در حالی كه زن و شوهر باید مكمل هم باشند، نه این كه مثل هم شوند. برای دستیابی به تفاهم باید بتوانیم شرایط یكدیگر را درك كنیم و خود را در جای دیگری ببینیم و هم احساس شویم. چیزی كه هر زوج جوانی باید بداند این است كه هیچ رفتاری به خودی خود، سر نمی زند. زن و مرد باید بتوانند از دریچه چشم هم به مسائل بنگرند نه این كه مقابل هم قرار بگیرند.
یكی دیگر از راه های رسیدن به تفاهم، داشتن صبر و شكیبایی و گذشت است. اما گذشت و شكیبایی باید دوطرفه باشد. گذشت یك طرفه باعث بدتر شدن و تقویت رفتار نامطلوب طرف مقابل می شود. گذشت منطقی و آگاهانه گذشتی است كه طرف مقابل از آن اطلاع پیدا كند و خود نیز پشیمان و متنبه (تنیبه، آگاه) شود و در نتیجه، تغییر رفتار ایجاد شود. در غیر این صورت گذشت یك طرفه امری بیهوده است. برای ایجاد تفاهم نباید به منزلت و ارزش انسانی خود ضربه زد.
هنر گوش دادن
عامل دیگری كه در زندگی زناشویی بسیار حائز اهمیت است ولی كمتر به آن پرداخته می شود؛ هنر گوش دادن و چگونگی سخن گفتن است.
دقت و توجه به صحبت دیگران و مفاهیم آن، به موقع صحبت كردن و سخن مفید و نه بیهوده گفتن یكی از عواملی است كه به درك متقابل زوجین كمك بسزایی می كند. باید به صحبت های طرف مقابل به خوبی گوش داد. به خصوص در زمان بحث و گفتگو كه آن نیز زمان مخصوصی دارد. این امر باعث می شود كه بحث به مشاجره كشیده نشود. مطلب دیگر با ملاطفت صحبت كردن است چرا كه گاهی نحوه و چگونگی سخن گفتن مقدم بر محتوا و به عبارتی "چه گفتن" است.
صداقت
در انتهای این مبحث به "صداقت" در زندگی زناشویی می پردازیم. بسیاری از مردم با نظر یكی از بزرگان موافقند كه گفته است "ترجیج می دهم از شنیدن حقیقت غمگین شوم تا از شنیدن دروغ خوشحال گردم". چرا كه عدم صداقت باعث می شود تمامی صحبت های شخص زیر سؤال رود و در تمام آنها شك و تردید به وجود آید. هیچ چیز به اندازه عدم صداقت باعث بی اعتمادی در زوجین نمی شود در عین حال سبب كینه نیز می شود و فضای مسمومی را ایجاد می كند.  

+ نوشته شده در شنبه دهم آذر 1386 11 قبل از ظهر توسط ساناز |


يك انتخاب صحيح، يك عمر آرامش 

خانواده كوچكترين، مهم ترين و مقدس ترين نهاد اجتماعي و بخش بزرگي از دنياي اجتماعي كودك است و از پيوند بين يك دختر و يك پسر تشكيل مي شود و فرزندان ثمره و مكمل آن هستند و در صورتي كه اين پيوند و سرمايه گذاري درست و اصولي انجام شود، اين شراكت سوددهي خواهد داشت؛ يعني فرزندان صالح و با آينده روشن تربيت مي شوند و اگر زن و شوهر بدون علاقه و صرفاً بر اساس جنبه هاي مادي و يا رفع تكليف اقدام به ازدواج نمايند، اين شراكت زيان مي دهد و فرزندان حاصل از اين ازدواج آينده مبهم و تاريكي درانتظارشان است.
مردم به دلايل گوناگون ازدواج مي كنند: عاطفي ( كه اغلب در سنين پايين انجام مي شود) ، مذهبي ( كه براساس اشتراك عقيده و ايدئولوژي انجام مي شود) ، اقتصادي ( كه صرفاً براساس ثروت يكي از طرفين انجام مي شود) و اجتماعي ( كه شايعترين فرم بوده و براساس سنت ها و عمدتاً به صورت خواستگاري انجام مي شود).
تجربه نشان داده است كه ازدواج هاي عاطفي ( كه بر اساس علاقه ي فرد نسبت به هم است) و اجتماعي موفق تر از انواع ديگر مي باشند.
شروط اصلي ازدواج
1- بلوغ جسمي، رواني و اجتماعي : بلوغ جسمي براساس شرايط جغرافيايي، تغذيه اي و نژادي تفاوت مي كند ولي به طور متوسط براي پسران 13 – 15 سالگي و در مورد دختران 11-13 سالگي است.
بلوغ رواني 2-4 سال پس از بلوغ جسمي و بلوغ اجتماعي حدوداً 2 سال پس از بلوغ رواني صورت مي پذيرد متاسفانه هنوز در بعضي خانواده ها به محض ايجاد علائم بلوغ جسمي، اقدام و يا تشويق به ازدواج نوجوان مي نمايند و يا براي فرزندان عقب مانده ي ذهني خود عليرغم بلوغ بدني و عدم رشد و بلوغ رواني و اجتماعي، همسر تعيين مي نمايند.
2- داشتن انگيزه: بايستي دختر و پسر جوان انگيزه اي واقعي براي ايجاد پيوند زناشويي با فرد مورد نظر داشته باشند و خواست و علاقه والدين و يا آشنايي و تاييد آنها دليل درست بودن اين پيوند نمي باشد. چه بسا جواناني كه بدون انگيزه، ازدواج و مدت كمي پس از مراسم ازدواج اقدام به جدايي و طلاق مي كنند.
3- داشتن اطلاعات: فرد متقاضي ازدواج بايستي اطلاعات كامل در مورد ازدواج و نيازهاي رواني و اجتماعي طرف مقابل خود و هم چنين خصوصيات روانشناختي زن و مرد داشته باشد و ياد بگيرد كه ازدواج يك پيوند مقدس الهي است و صرفاً به عنوان روشي براي ارضاء غرايز نيست.  

+ نوشته شده در شنبه دهم آذر 1386 11 قبل از ظهر توسط ساناز |


سي باور غلط در ازدواج

اونایی که قبولش دارم گل میذارم
1- ازدواج باعث درمان مشکلات رواني مي شود.
2- عشق مال داستانهاست و در زندگي واقعي وجود ندارد.
3- ازدواج راهي براي سعادتمند شدن است.
4- ازدواج راهي براي تضمين زندگي فرزندان است (از ديدگاه والدين دختران و پسران جوان).
5- ازدواج راهي براي پيشگيري از انحراف فرزندان است.
6- ازدواج راهي براي فرار از مشکلات است.
7- ازدواج راهي براي جلب رضايت والدين است.
8- حالا ازدواج مي کنم و بعد «او» را تغيير مي دهم.
9- بايد با کسي ازدواج کرد که از همه نظر کامل باشد.
10- زن بايد وارد يک زندگي کامل شود.
11- مهم اين است که جوان ازدواج کند، بقيه مسايل حل مي شود.
12- يک ازدواج هرچند ناموفق بهتر از تجرد است.
13- کسي که به خانواده خود خيلي اهميت مي دهد پس حتماً در زندگي مشترک نيز موفق خواهد بود.
14- ازدواج مي کنم و بعد طلاق مي دهم (مي گيرم).
15- ازدواج يعني خوشبختي و رفاه.
16- ازدواج يعني اسارت.
17- مهريه تعيين کننده موفقيت در ازدواج است.
18- شايد اگر با ديگري ازدواج مي کردم موفق تر بودم.
19- زن و شوهر بايد کاملاً شبيه هم باشند.
20- زن و شوهر بايد همه مسايل خود را به يکديگر بگويند.
21- زن و شوهر بايد کاملاً وقتشان را با هم بگذرانند.
22- زن بايد تابع و مطيع محض مرد باشد.
23- شوهر بايد همسرش را به همه خواسته هايش برساند.
24- زن و شوهر بايد در همه مسائل اتفاق نظر داشته باشند. زن و شوهر بايد تابع هم باشند. زن و شوهر بايد همه فعاليت هايشان مشترک باشد.
25- مرد بايد جلوي زنش در بيايد. به زن نبايد رو داد. نبايد محبتت را نشان دهي. نبايد طرف مقابلت بفهمد که دوستش داري چون آن وقت سوءاستفاده مي کند.
26- افرادي که طلاق مي گيرند حتماً افراد مشکل داري هستند. کسي که طلاق مي گيرد حتماً آدم بدي بوده است.
27- والدين بايد زندگي ما را تأمين کنند.
28- هر نوع زندگي بهتر از طلاق است.
29- طلاق يعني بدبختي.
30- رابطه‌ي جنسي پديده اي گناه آلود يا زشت است.

+ نوشته شده در شنبه دهم آذر 1386 10 قبل از ظهر توسط ساناز |


طنین شوم

ناگهان، صدای باد در گوشهایم می پیچد، و طنینی هولناک را یکباره در وجودم بیدار می سازد
نمی دانم که آیا این مشیت يار است
یا دعای خیر پدری دلسوز بدرقه راهم نبود؟
شاید هم گناهان زمینی بدین طریق می بایست پاک گردند
به هر حال، کسی نمیداند
و در این میان، و شوم ترین لحظه، امروز تنها تو در برابرمی
هنگامی که با یاد تو زنده ام، وجودم گُر می گیرد از عطر گلهای نسترنی که پیش از این عاشقی، آنها را به دریا سپرده بود
و این، عادت بودنت را دوباره و دوباره در قلبم زمزمه می‌کند،
یاد خوب گرمی نگاه بی پایان تو بود که مرا تا اینجا کشید،
تا دشتهای آبی خاطره و دریاچه خیال،
خیالهای سپیدی که از خاطرات خوش کودکان در حیاط مدرسه عاشقی، مي‌‌شود آموخت
و بر پرهای رنگارنگ شاپرکهای باغ، حک کرد
و ذهن پردرد خود را با گرمی رنگهای آن التیام بخشید
و من خسته و خسته، باز هم با یاد صدای گرم تو، بیتی می نویسم بلکه بیائی
و مرا از موهبت این خبر بد نجات بخشی
اما چه کنم که محال است، محال
نمی شود که در را باز کنم و تو را در پیش رو بینم،
گرمی آغوشت را از نزدیک احساس کنم و نگاه بی مرزت را تجربه
یعنی، این در هیچ وقت به رویت باز نخواهد شد
چون این تویی که نیستی و نخواهی بود، اما،
یادت، وجود بی وجودم را از خود بیخود میکند و
صلابت چشمانت را به من گوشزد
چشمانی که با جرقه ای کوچک، احساسات سرد و یخ زده ام را به گرمای آتش محکوم کرد
و وجودم را ذوب
منی که از آن جز قندیلهای نقره ای افکار دست نیافتنی چیزی نمامده بود
و بازهم تو بودی
که پایداری خون را در رگهای نجوشیده ام صیقل دادی
و به من اثبات کردی که هستم،
هستم تا زندگی و تا سرانجام آرزوهایم
و هنوز هم همواره به من می آموزی که هیچ خبری نمی تواند شوم باشد
جز دوری دلهایمان

+ نوشته شده در شنبه دهم آذر 1386 10 قبل از ظهر توسط ساناز |


- دلکش و شکيلا -

 

دلكش در سال1328
دلكش در سال1328
خبر چشمگير اين زمان روزنامه هاي تهران در سال 1328 (1949 ) ، درمان كامل بيماري گلو و حنجره بانو دلكش خواننده وقت بود . اين روزنامه ها نوشته بودند كه دكتر منصور پرتوي بيماري خواننده حنجره طلايي را كه چيزي جز تورم لوزه ها نبود درمان و دوستداران صداي او را شاد و از نگراني خارج ساخته و به اين مناسبت چند مجلس جشن و سرور برپا شده است.
    بانو دلكش ، خود نيز در اعلاميه اي كه در روزنامه اطلاعات چاپ شده بود از دكتر پرتوي سپاسگزاري كرده بود.
     محبوبيت بانو دلكش در ميان مردم تا آن اندازه بود كه در انتخابات اول دهه 1340 در حوزه راي گيري جنوب شرقي تهران ( محله امامزاده حسن ) بيشترين آراء را به نام او به صندوق ريخته بودند، حال آن كه وي نامزد انتخابات نبود و در آن زمان زنان هنوز حق شركت در انتخابات را به دست نياورده بودند.
    اواخر دهه 1330 ، مجيد دوامي ( از روزنامه نگاران بزرگ وطن كه نگارنده اين سايت ، روزنامه نگاري عملي را نزد وي فراگرفت و پس از انقلاب در كشور نروژ مقيم شد ) در مطلبي در اطلاعات هفتگي بانو دلكش را با يك خواننده ديگر مقايسه كرده بود كه هواداران وي پس از انتشار مجله به ساختمان موسسه اطلاعات هجوم بردند و مي خواستند آن را ويران سازند.
    دلكش از جمله خوانندگاني بود كه پس از انقلاب از ايران خارج نشد.
    
شکيلا
شکيلا
همين محبوبيت را اينك شكيلا ـ مقيم لس آنجلس ـ به دست آورده است كه بانويي است خانه دار ، داراي شوهر و فرزند ، بسيار موقر و معروف به پاكدامني ، عفت و ميهندوستي كه براي شاد كردن هم ميهنان خود گهگاه مي خواند و آوازي دلنشين دارد . كارشناسان استعداد او را در هنر موسيقي « عالي » اعلام داشته اند. خودش گفته است كه در محله سرچشمه تهران به دنيا آمده و تا زمان اقامت در آمريكا هم قصد خواننده شدن نداشت.

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386 10 قبل از ظهر توسط ساناز |


رابطه جنسي بانو دبير با شاگرد 14 ساله دبيرستان!
Debra Lafave
Debra Lafave

    22 نوامبر 2005 اعلام شد كه قاضي يك دادگاه ايالت فلوريدا در منطقه تمپا يك دبير 25 ساله به نام «دبرا لافاوهDebra Lafave» را به جرم داشتن ارتباط با يك دانش آموز 14 ساله (پسر و از شاگردان خود) به ده سال زندان و لغو پروانه تدريس محكوم ساخته، ولي چون اين بانو به عمل خود اعتراف و از اين عمل ابراز ندامت كرده ده سال زندان او به سه سال حبس خانگي و هفت سال زندان تعليقي تبديل شده است.
    بانو دبرا با داشتن شوهر با شاگرد 14 ساله اش ارتباط جنسي بر قرار كرده بود. ارتباط دبرا با شاگردش كه در دوره اول متوسطه تحصيل مي كند در داخل اتومبيل، خانه و حتي در اطاق مدرسه (كلاس) صورت مي گرفت. در آمريكا، هرگونه رفت و آمد با افراد زير 18 سال تمام جز با اجازه والدين و يا قيم آنان ممنوع و جرم است، چه رسد به داشتن رابطه جنسي با آنان.

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386 10 قبل از ظهر توسط ساناز |


واژه يابي پارسی «آذر»
 ادبيان و زبان شناسان كشور كه سرگرم يافتن واژه هاي پارسي و ريشه آنها براي قرار دادن در جاي واژه هاي خارجي بودند درجلسه دوم آذر 1313 چند واژه ديگر را ريشه يابي كردند از جمله واژه «آذر» به معناي آتش و گفته بودند كه « آدر» تلفظ مي شده و هنوز در روستاهاي كرمان و سيستان (ايران و افغانستان امروز ) به بوته هاي مورد استفاده براي گيراندن آتش «آدورAdoor» مي گويند كه با آذر از يك ريشه اند.

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386 9 قبل از ظهر توسط ساناز |


**رفیق صابر**

 

به سوی مرزها می‌روم

رشته خونی

چون مار در پی‌ام روان است

تکه‌ ابری

به پاهایم می‌پیچد

قامت‌ام را بر درخت "وَن"‌ی می‌کَنم

و روحم را بر تخته‌سنگی.

 

دوباره از کجا بیاغازیم؟

از چند جنگل و قلّه و مرز دیگر گذر کنیم

تا این آسمان را از پوست‌مان بکَنیم؟

چند بار دیگر از مرگ برخیزیم

تا ردّ ِ گم‌گشته‌گی

               و هراس

                   و تبعید

ردّ ِ شلّاق و زنجیر را از تن بروبیم؟

 

در بیابانی تنگ، سرابی به خویشم خواند

جویبار شن درون دل‌ام ریخت

تشنه‌گی گمراه‌ام کرد.

بگذار در پناه این ویرانه

تکه ابری را به آن سو غلت بدهم

آغازی برای زخم

و معنایی برای عدالت بیابم.

 

به آفتاب صبح تکیه دادیم

موج غبار پوشاندمان.

به دود تکیه دادیم

طوفان تصرّف‌مان کرد.

مگر زندگی تنها پامال‌شدن حق ماست؟

مگر زندگی تنها خواب زیر طناب دار

و لحظه‌ی انتظار ِ رگبار ِ گلوله و ‌کنده‌شدن پوست است؟

بگذار این زندگی آب‌کشیده را در شبنم بکاریم

و روزهایمان را در گم‌گشته‌گی آتش بزنیم

[…]

 

از روی جنازه‌ام می‌گذرم

سایه‌ام

راه‌ام را می‌بندد

رشته‌خونی

چون مار دنبالم می‌کند.

در کنار دامنه‌های آتش، به تخته‌ سنگی تکیه می‌دهم

و به افقی چشم می‌دوزم که بوی تو می‌دهد.

آذرخشی در آسمان درز می‌گشاید و سرتاسر افق را می‌شکافد

چون کودکی هراسیده سر بر دامنت می‌نهم

و چهره‌ی رنگ‌پریده‌ام را با شاه‌گیسوی بارانی‌ات می‌پوشانم.

 

چگونه ‌چنین مرگی را پذیرفتیم؟

و به دنبال خود ردّی بر کشتزار این باران نگذاشتیم

نشای ترانه‌ای نکاشتیم

آلاچیقی را بر این سوختن، سایه نکردیم

و پرچینی را به پاس‌داری و همدمی این گورستان برنساختیم؟

 

چگونه چنین سوختنی را پذیرفتیم؟

به دنبال خود فریادی را بر قلّه‌ای علم نکردیم

و ماه را به شهادت زمانه نگرفتیم؟

چگونه چنین مرگی را پذیرفتیم؟

چگونه چنین مرگی را پذیرفتیم؟

 

]...[

 

چون اسبی بال‌گرفته بر سرزمینی می‌گریزیم

که سرزمین ما نیست

در میان دو قلّه

از ابری تاب می‌سازیم

در خیمه‌ای بدون ستون و بدون زمین

در غاری

و زیر بوته‌ای لانه می‌کنیم.

چون اسبی بال‌گرفته در باران می‌گریزیم

 

]...[

 

از کجا دوباره بیاغازیم؟

تا چند داستان جوانمرگی‌مان را بسراییم؟

تا آسمان را از نگاه و پوستمان

خون را از پنبه

طناب را از گردن

مه را از قلّه

و چاقو را از زخم  بازکنیم؟

تا چند از آذرخش صعود کنیم

و از سوختن پایین رویم؟

قامت‌مان را بر درخت ون و

حلقوم‌مان را بر فریاد بکَنیم؟

تا چند در کارناوال ریزش بازخیزیم؟

تا چند از راه بی‌سرشدن بگذریم؟

 

‌زمانی که زیر این آلاچیق رفتیم

تاریخ هنوز سرابی بود که عاشقان‌اش را در خود گم می‌کرد

زمانی که زیر این ابر رفتیم

تاریخ هنوز بارانی بود که بر باتلاق می‌بارید

و یا خواجه‌ای که با تن و اندام شاه‌بانو بازی می‌کرد

تاریخ هنوز جنگلی بود...

.......................

تاریخ هنوز چرکابه‌ی دست بود

تاریخ حرام‌زاده‌ی سیاست بود

تاریخ هنوز ...

شاعر کرد عراقی (متولد 1956)

 

 

+ نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386 11 قبل از ظهر توسط ساناز |


زن افسرده

         عامیانه‌گی گستره‌ی مثال است. در عامیانه‌گی مثال‌زدن موجبِ تقلیل نمی‌شود. هرگونه مثالی تمامِ انواعِ دیگر را در بر می‌گیرد. در عامیانه‌گی ناممکن وجود ندارد. تنها ممکن‌ها حاضرند، و این امکانی است برای وسعتِ مثال. هر چه عامیانه‌تر، ممکن‌تر! در عامیانه‌گی «چه بسازم؟» معنا ندارد. همه چیز پیشاپیش طراحی شده. «چه بسازم؟» در صورتِ نداشتنِ پاسخ موجبِ خروجِ از عامیانه‌گی می‌شود. وقتی می‌دانم باید چه بسازم، عامیانه‌ام.
      
عامیانه‌گی می‌گوید هر که گیتار در دست دارد، هر که می‌نویسد، و... بیاید وسط. برای همه، جا هست. بینشِ روشن‌فکرانه اما ضدِّ آن است: تحدیدِ خلّاقیّت و واگذاریِ حقِ آن به عده‌ای خاص. عنایتِ بینشِ روشن‌فکرانه به عامیانه‌گی بازگشت به عکسِ فرآیند است. یعنی پایانِ سرکوبِ میل به مخاطبِ بیش‌تر به بهای نخبه‌خوانی. «چرا عامیانه‌ترش نکنم؟» یک شعار: «متن نباید خود را در حدِ مخاطب پایین بیاورد. این مخاطب است که باید در حدِ متن ارتقاء یابد.» بینشِ روشن‌فکرانه مخاطب را به دایره‌ی نخبه‌گرای خود تنزل  می‌دهد.
     
شاید صریح‌ترین تعریف از عامیانه‌گی را بتوان در پیش‌بینی‌پذیربودنِ آن خلاصه کرد. هر قدر میزانِ این پیش‌بینی‌پذیری بیش‌تر باشد اثر موفق‌تر است. در کنسرت‌ها هر قطعه به انتظارِ قطعه‌ی بعدی به پایان می‌رسد. پاسخِ معما آسان و دست‌یافتنی است: حدس بزنید قطعه‌ی بعدی چیست؟ انتظارِ «کدام قطعه؟» هیجانِ اصلی است. سرانجام نوبت به شما هم خواهد رسید. حدسِ همه‌ی شما درست خواهدبود.
     
پیش‌بینیِ «آدورنو» مبنی بر دورنمای صنعت فرهنگ چنان به بار نشسته که مقاله‌اش امروز متنی ساده و قابلِ پیش‌بینی جلوه می‌کند. مخاطبی که خودِ اثر را به بهای بلیتِ کنسرت می‌فروشد. « هر آن کسی که مقاومت می‌ورزد فقط می‌تواند با جا افتادن [در سیستم ] بقای خویش را تضمین کند. کافی است انحرافِ او از هنجارِ رایجِ صنعت فرهنگ‌سازی تشخیص داده شود، آن‌گاه همان‌قدر به این صنعت تعلق خواهد داشت که هوادارِ اصلاحاتِ عرضی به نظامِ سرمایه‌داری.»(1) وحشتِ آدورنو از حذفِ فردیّت، شیءواره‌گیِ کالا و... امروز چنان واضح و روشن است که کنشی بر نمی‌انگیزد. مشابهت و همسانی و ارضای میل از طریقِ قابلیتِ پیش‌بینی‌پذیری. در انجمن‌های ادبیِ کلاسیک (عنوانی عام برای گونه‌ای ساختارِ انجمنی)، شاعری شروع به شعرخوانی می‌کند و اساتید هنوز مصرعِ دوم تمام نشده، قافیه را با توجه به وزن و قافیه‌ی مصرعِ اول حدس می‌زنند. اگر حدس، که تحقق‌اش ثانیه‌ای بعد خواهد بود، درست باشد، لذت واصل می‌شود (که معمولا با به‌به و احسنت نمودِ بیرونی می‌یابد). این اعتیادِ آشنا و احساسِ امنیت از لذتِ پیش‌بینی که شکلِ پیش‌رفته‌تر و هیجان‌انگیزِ آن در شرط‌بندی و مسابقات وجود دارد، حوزه‌ی عامیانه‌گیِ کلاسیک را تعریف می‌کند. مگر نه که "لذت" در امرِ پیش‌بینی‌ناپذیر است؟ بله، اما در حیطه‌ی نوعی نخبه‌گرایی که در برابرِ عامیانه‌گیِ کلاسیک می‌ایستد. امروز اثرِ «آدورنو» (همان‌طور که خودش نیز واقف بود) جزئی از حادثه‌ای پیش‌بینی‌پذیر و نظامِ عامیانه است.
     
مثال‌ها موجبِ تحدید نمی‌شوند: عامیانه‌گی یک "امریکن بودا"ست.(2) گستره‌ی گزینش حتا در اوجِ محدودیت توهمِ بی‌نهایت است. عامیانه‌گی به حضورِ مخاطب بی‌نیاز است. می‌گوید من بی‌تو می‌میرم، اما لزومی به مشارکتِ تو در آفرینشِ من نیست. من پیشاپیش آفریده شده‌ام؛ مثلِ تو. من خودِ توام. فقط گاهی با قافیه‌سازی به خودم می‌خندم. اثرِ عامیانه حجمی بی‌معناست. هجومی است که معنا نمی‌دهد. چرا که از پیش مقدّر است و زیرِ آفتاب چیزِ تازه‌ای نیست. عامیانه‌گی وجوهِ فرهیخته‌ی خود را نه با حذفِ کلیشه‌ها و نادیده‌گرفتنِ آن‌ها، که به حضور در بطنِ آن‌ها و عدمِ هراس از افتادن در دام‌شان به نمایش می‌گذارد. ردِ پای عامیانه‌گی اما در تفکرِ روشن‌فکرانه در خسته‌گی از هراسِ از  کلیشه‌ها به چشم می‌خورد. تفکرِ روشن‌فکرانه برای کلیشه‌زدایی از کلیشه‌های تازه، راهِ بازگشت به کلیشه‌های فراموش‌شده و احیای آن‌ها را در پیش می‌گیرد. از آن‌چه عامیانه‌گی به بینشِ روشن‌فکرانه می‌آموزد، یکی این‌که کلیشه چیزِ بدی نیست (نه به این دلیل که چیزِ خوبی است)، از خیرش نگذر، چرا که نمی‌توانی. چیزی جز کلیشه وجود ندارد، اولی‌ش هم خودِ تو.

  اپیدمیِ زنِ افسرده انتقالِ جذبه از تن به روح نیست. زنِ افسرده روح‌اش را هم چون تن به نمایش می‌گذارد. گویی فیگورِ افسرده‌گی گامی در جهتِ هنری‌شدن از طریقِ نمایشِ انزوا و تنهایی و تبدیلِ آن به پوئنی برای فردیّتی همه‌گیر است.
     
بث گیبنز beth gibbons  یک نمونه‌ی آرمانی است: چشمانی بسته، سیگاری در دست، در سلوکِ با میکروفون. پس‌زدنِ این پدرِ مادینه دشوارتر از نادیده‌گرفتن‌اش است. حضورِ «بث گیبنز» در مرکزِ اجرا «سکونِ عقده» است. آرزوی پنهانیِ جاذبه‌ی فاقدِ جنسیّت به تحققِ خود نزدیک می‌شود. صدا و فیگورِ «بث» به ما یادآور می‌شود که: یادِ زنانه‌گی به خیر! اما این نوستالژی ناشی از جاذبه‌ای جنسی نیست. گویی هیچ‌گاه چنین جاذبه‌ای وجود نداشته. «بث» نوستالژیِ تهی از زنانه‌گی را یادآور می‌شود. تمامِ مسئله بر سرِ مردبودنِ زن است. اگر زن، زن بود، نه تقابل لذتی داشت و نه عقده معنایی. فیگوربث، یک تصویرِ ذهنیِ فیکس و ثابت است که از فرطِ نزدیکی به خلاء، خلاء را می‌کشد. ارزش‌گذاری بر افسرده‌گی هر چند او را در موضعی فراجنسی و شاید گاه خنثا قرار می‌دهد، اما پوشاننده‌ی خلاء نیز هست. یعنی دامن‌زدن به وجودِ جاذبه‌ای که می‌خواهد در خلاء رشد کند. در خنثابودن. کنشِ فراجنسی به انهدام منجر می‌شود. مثالِ بارز و دمِ دستِ شدتِ فراجنسی که از منظری به امرِ واقعِ (the real) لکان پهلو می‌زند، "مایکل جکسن" است. مثالی به‌پایان‌رسیده. جسمی در معرضِ فروپاشی. بهای انفجارِ جنسیت از طریقِ تولیدِ مصنوعیِ فراجنسی، واپاشی و انهدام است.
می‌خواخم افسرده باشم. می‌خواهم نشانه‌های افسرده‌گی به کمال برایم ساطع شوند. این را مخاطبِ «بث» می‌گوید. فیزیکِ بدن، پوشش، لب‌خندِ تهی از لب‌خند، سیگار، چهره‌ای نه زیبا و نه زشت، و لحنِ صدا و... نمایشی از انباشتِ نشانه‌های افسرده‌گی است. یک مسابقه: به تماشاگران بنگرید و ببینید کدام‌یک افسرده‌تر است؟ هر چه افسرده‌تر، سرخوش‌تر.
     
می‌گوییم نگرشِ فراجنسی به «بث». یعنی خودِ او در معرضِ فروپاشی قرار نمی‌گیرد. این مخاطبِ اوست که که با قرارگرفتن در اقتصادِ افسردگی و قائل‌شدنِ مرکزیت برای «بث»، گونه‌ای واپاشیِ راکد را تجربه می‌کند. او پاسخی جنسی دریافت نمی‌کند وتنها نشئه‌گیِ ناشی از صدایی سحرآمیز و فیزیکی که تماما در اختیارِ موسیقی است او را مسحور می‌کند. جسمی که گویی آماده است تا در برابرِ حس هر لحظه فرو ریزد. شاید در این نگاه، «بث» بازگشتِ به زن باشد. مادینه‌گیِ خلّاق که با خنثاکردنِ برخی کنش‌ها و در عینِ حال فعال‌کردنِ آن‌ها فراسوی تقابلِ جنسی عمل می‌کند، و بیش‌تر روحِ آفرینش‌گرِ مادر (که آغوشی برای بازگشت به آغاز است، آغازی که در میلادِ دیگران خاطره‌مند شده) و حتا یک دوست است. یعنی دعوت به فاصله. دقیقا همین فاصله‌ی دست‌نیافتنی است که منجر به برقراریِ مناسبتی روشن‌فکرانه می‌شود. در بسیاری از خواننده‌گانِ زن، میل به حذفِ فاصله و رسیدن به نقطه‌ی وصال، عاملِ جذب‌کننده است. وصالی که تنها دست‌نیافتنی به نظر می‌رسد. اما در موردِ «بث» وصال در همان فاصله رخ می‌دهد. در فاصله‌ای روشن‌فکرانه که من‌های افسرده در آن وسیله‌ی ارتباط‌اند. فاصله با او تخیلِ دست‌نیافتن به اوست، که نقطه‌ ارضاء را موجب می‌ود. در برابرِ او می‌توان چشم‌ها را بست.
     
شاید اپیدمیِ انسانِ افسرده واپسین ترفندِ روانکاوی به عنوانِ علمی عامیانه باشد. من تنهایی را فریاد می‌زنم و افسرده‌گی‌ را نمایش می‌هم. اما نه به این خاطر که از تنهایی در آیم. من در افسرده‌گی رهایم. مردِ افسرده یک بیمار است. زنِ افسرده اما، تنها یک زن.

   کلیپِ only you اثرِ portishead  چنان بر ساختارِ مسلطِ رؤیا پای می‌فشارد که تبدیل به ابژه‌ای هنری برای هجومِ مؤلفه‌های روان‌کاوانه می‌شود.روان‌شناسی ایده‌های خود را برای تفسیرِ آن‌چه ابژه‌اش قرار می‌گیرد به کار می‌بندد. بعد همان اصطلاحاتی (ابزاری) را که بر ابژه‌ها پیاده کرده برای توصیفِ خود به کار می‌گیرد. یعنی خود را در مقامِ ابژه‌ی خود قرار می‌دهد. روان‌شناسی زیرِ سیطره‌ی بازیِ خود قرار می‌گیرد و برای خروج از سیطره ناگزیر از خروجِ از خود است.
     
هر چند که حداقل به عنوانِ مثال می‌توان با ایده‌های فرویدی و لکانی به تحلیلِ only you پرداخت، اما جهانِ متوهمِ این اثر هم چنان رگه‌های خود را حفظ می‌کند و شفافیّت بخشی از طریقِ تحلیلِ روان‌کاوانه تنها به عنوانِ بخشی از لذتِ تئوریکِ نگاه به اثر باقی می‌ماند. با این حال ابزارِ تحلیلِ روان‌کاوانه با شفافیّت بخشی به آن جهان ِمتوهمِ دیگری می‌آفریند. این ویژه‌گیِ هر اثرِِ خود بسنده‌ای است که حتا به رغمِ تسلطِ عناصری خاص،  هم‌چنان ویژه‌گی‌های هنریِ خود را محفوظ نگه می‌دارد.
     
حضورِ نمادینِ زن در only you اگر چه می‌تواند فارغ از دایره‌ی زمانی باشد، اما کتمانِ این امر که زنِ پریشانِ دنیای این اثر، «بث گیبنز» است، ممکن نیست. مردی (یا مردانی) که از پسِ دریچه ناظرِ این رؤیای شناور است و در عینِ حال خود تحتِ نظارت، حضوری هولناک برای پس‌زدنِ میلِ ادیپ‌وارِ پسر به زنِ نمادینِ مقابل‌اش است. دست‌یابی به این زن، رسیدن به صلح و آزادی است، که می‌تواند در شعبده‌ای آنی از دستمالی سفید، کبوتری برای سمبلِ همیشگیِ خود دست و پا کند
     
متنِ ترانه ی only you حاویِ چنین مضمونی است:

تنها تو

هر روز رنج می‌کشیم
برای چه؟
این جرم‌های ناشی از توهم
فریب‌مان می‌دهند،
و حال من خسته‌ام،
این طور حس می‌کنم.

تنها تویی،
که می‌توانی باز شناسی مرا،
تنها تویی،
که می‌توانی دیگرگون کنی قلبِ چوبیِ مرا.

اندازه‌ی نبردمان،
تنها یک رؤیاست،
هر چیزی را در هم شکسته‌ایم،
می‌توانم ببینم خودخواهانه در این صبح،
که چه‌طور ناکام مانده‌ایم،
این طور حس می‌کنم.

تنها تویی،
 
که می‌توانی بازشناسی مرا،
تنها تویی،
که می‌توانی دیگرگون کنی قلبِ چوبیِ مرا.

حال که انتخاب کرده‌ایم که به دست بگیریم هر آن‌چه را که می‌توانیم،
این سایه‌ی پاییز، پایانِ تلخِ کهنه،
سال‌های یأس پهلو به پهلو قرار می‌گیرند.

و تنها تویی،
که می‌توانی باز شناسی مرا،
تنها تویی،
که می‌توانی دیگرگون کنی قلبِ چوبیِ مرا.   

      کودک دست و پا می‌زند، صدای زن روایت می‌کند، و مرد و کودک از دو موضعِ متفاوت نظارت می‌کنند. روایتِ زن را می‌توان از زبانِ کودک نیز فرض گرفت. این ادیپِ ناکام که جزایش وصال است (نه فراق) و تکرارِ دردش در همزادان‌اش امتناع از وصال، دست در دستِ پدرِ مادینه‌اش می‌نهد و به جای جایگزینیِ زنی دیگر، پدرِ مادینه را جایگزین می‌کند. وقتی زنِ دیگری در کار نیست، تنها یک «یک زن» وجود دارد، و مادینه‌گیِ آن زن در تقابل با نظارتِ پدر تعریف می‌شود. پسر نیز تنها گونه‌ای پدر است. گیرم هنوز ادیپِ واپس‌رانده‌اش در زنی دیگر نمودِ عینی نیافته. در این میان زنِ افسرده سمبلِ تنهاترین است. زنی که مظهرِ هیچ است و او را به خلاء دعوت می‌کند. حضوری شناور که جای بیداری را پر می‌کند.
     
بازسازیِ ناخودآگاه عملی است که در خودآگاه ممکن است، و تحلیلِ ناخودآگاهِ اثری که بازسازیِ ناخودآگاه است،- هم چون خودِ این اثرِ موردِ نقد- به بند کشیدنِ تمامِ لایه‌های ناخودآگاه است زیرِ سیطره‌ی خودآگاه.
     
کودک که ادیپ پیشاپیش تهدیدش می‌کند، در میانِ ماندن و رفتن، پاسخ به ادیپ و طردِ آن، دست و پا می‌زند. و در نهایت (هر چند به طورِ موقت) میلی ادیپ‌وار را برمی‌گزیند. آزادی را، که در خلاء شکل می‌گیرد. اما این زنِ افسرده ناتوان‌تر از آن است که به او تحققِ میل را هدیه کند. او خلاء را هدیه می‌کند. افسرده‌گی را و پایانِ میل را: زن را. چرا که او زن است، اما مادر نیست. با استفاده از اصطلاحات لکانی می‌توان این ناکامی را طورِ دیگری هم دید: اگر کلِّ فضای اثر را در تلاش برای دست‌یابی به ساحتِ امرِ واقع بدانیم، کودک میانِ بازگشتِ به مادرِ «خیالی» و نظارتِ پدرِ نمادین شناور است. اما این نمایش هرچند «سوراخ کننده» است، و ظاهرا اتصالی برای بازگشت فراهم می‌شود، اما در نهایت این رؤیای حالا دیگر نمادین‌شده، خوش‌بینی را در یک پایان‌بندیِ شناور خلاصه می‌کند.
     
می‌شود تعاریف را دست‌کاری کرد. اما سلطه‌ی روان‌کاوی را نمی‌شود. تو گویی در بازیِ تحلیلِ روان‌کاوانه، آن‌چه پیروز است، خودِ بازی است.

 منبع:رمزآشوب

+ نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386 10 قبل از ظهر توسط ساناز |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

بهمن 1387

آبان 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386


آرشیو موضوعی

پدرانه
مادرانه
شعر نو
شعر کهن
همسر
دردها
مقالات
سیاسی


پیوندها

صداي فاصله ها
بوم
گفته ها و نا گفته هاي امير آشتياني


    تعداد بازديدها:

Night Skin:طراح قالب
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS