تبليغاتX
شیدرخ

شیدرخ

**رفیق صابر**

 

به سوی مرزها می‌روم

رشته خونی

چون مار در پی‌ام روان است

تکه‌ ابری

به پاهایم می‌پیچد

قامت‌ام را بر درخت "وَن"‌ی می‌کَنم

و روحم را بر تخته‌سنگی.

 

دوباره از کجا بیاغازیم؟

از چند جنگل و قلّه و مرز دیگر گذر کنیم

تا این آسمان را از پوست‌مان بکَنیم؟

چند بار دیگر از مرگ برخیزیم

تا ردّ ِ گم‌گشته‌گی

               و هراس

                   و تبعید

ردّ ِ شلّاق و زنجیر را از تن بروبیم؟

 

در بیابانی تنگ، سرابی به خویشم خواند

جویبار شن درون دل‌ام ریخت

تشنه‌گی گمراه‌ام کرد.

بگذار در پناه این ویرانه

تکه ابری را به آن سو غلت بدهم

آغازی برای زخم

و معنایی برای عدالت بیابم.

 

به آفتاب صبح تکیه دادیم

موج غبار پوشاندمان.

به دود تکیه دادیم

طوفان تصرّف‌مان کرد.

مگر زندگی تنها پامال‌شدن حق ماست؟

مگر زندگی تنها خواب زیر طناب دار

و لحظه‌ی انتظار ِ رگبار ِ گلوله و ‌کنده‌شدن پوست است؟

بگذار این زندگی آب‌کشیده را در شبنم بکاریم

و روزهایمان را در گم‌گشته‌گی آتش بزنیم

[…]

 

از روی جنازه‌ام می‌گذرم

سایه‌ام

راه‌ام را می‌بندد

رشته‌خونی

چون مار دنبالم می‌کند.

در کنار دامنه‌های آتش، به تخته‌ سنگی تکیه می‌دهم

و به افقی چشم می‌دوزم که بوی تو می‌دهد.

آذرخشی در آسمان درز می‌گشاید و سرتاسر افق را می‌شکافد

چون کودکی هراسیده سر بر دامنت می‌نهم

و چهره‌ی رنگ‌پریده‌ام را با شاه‌گیسوی بارانی‌ات می‌پوشانم.

 

چگونه ‌چنین مرگی را پذیرفتیم؟

و به دنبال خود ردّی بر کشتزار این باران نگذاشتیم

نشای ترانه‌ای نکاشتیم

آلاچیقی را بر این سوختن، سایه نکردیم

و پرچینی را به پاس‌داری و همدمی این گورستان برنساختیم؟

 

چگونه چنین سوختنی را پذیرفتیم؟

به دنبال خود فریادی را بر قلّه‌ای علم نکردیم

و ماه را به شهادت زمانه نگرفتیم؟

چگونه چنین مرگی را پذیرفتیم؟

چگونه چنین مرگی را پذیرفتیم؟

 

]...[

 

چون اسبی بال‌گرفته بر سرزمینی می‌گریزیم

که سرزمین ما نیست

در میان دو قلّه

از ابری تاب می‌سازیم

در خیمه‌ای بدون ستون و بدون زمین

در غاری

و زیر بوته‌ای لانه می‌کنیم.

چون اسبی بال‌گرفته در باران می‌گریزیم

 

]...[

 

از کجا دوباره بیاغازیم؟

تا چند داستان جوانمرگی‌مان را بسراییم؟

تا آسمان را از نگاه و پوستمان

خون را از پنبه

طناب را از گردن

مه را از قلّه

و چاقو را از زخم  بازکنیم؟

تا چند از آذرخش صعود کنیم

و از سوختن پایین رویم؟

قامت‌مان را بر درخت ون و

حلقوم‌مان را بر فریاد بکَنیم؟

تا چند در کارناوال ریزش بازخیزیم؟

تا چند از راه بی‌سرشدن بگذریم؟

 

‌زمانی که زیر این آلاچیق رفتیم

تاریخ هنوز سرابی بود که عاشقان‌اش را در خود گم می‌کرد

زمانی که زیر این ابر رفتیم

تاریخ هنوز بارانی بود که بر باتلاق می‌بارید

و یا خواجه‌ای که با تن و اندام شاه‌بانو بازی می‌کرد

تاریخ هنوز جنگلی بود...

.......................

تاریخ هنوز چرکابه‌ی دست بود

تاریخ حرام‌زاده‌ی سیاست بود

تاریخ هنوز ...

شاعر کرد عراقی (متولد 1956)

 

 

+ نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386 11 قبل از ظهر توسط ساناز |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

بهمن 1387

آبان 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386


آرشیو موضوعی

پدرانه
مادرانه
شعر نو
شعر کهن
همسر
دردها
مقالات
سیاسی


پیوندها

صداي فاصله ها
بوم
گفته ها و نا گفته هاي امير آشتياني


    تعداد بازديدها:

Night Skin:طراح قالب
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS