تبليغاتX
شیدرخ

شیدرخ

رابطه جنسي بانو دبير با شاگرد 14 ساله دبيرستان!
Debra Lafave
Debra Lafave

    22 نوامبر 2005 اعلام شد كه قاضي يك دادگاه ايالت فلوريدا در منطقه تمپا يك دبير 25 ساله به نام «دبرا لافاوهDebra Lafave» را به جرم داشتن ارتباط با يك دانش آموز 14 ساله (پسر و از شاگردان خود) به ده سال زندان و لغو پروانه تدريس محكوم ساخته، ولي چون اين بانو به عمل خود اعتراف و از اين عمل ابراز ندامت كرده ده سال زندان او به سه سال حبس خانگي و هفت سال زندان تعليقي تبديل شده است.
    بانو دبرا با داشتن شوهر با شاگرد 14 ساله اش ارتباط جنسي بر قرار كرده بود. ارتباط دبرا با شاگردش كه در دوره اول متوسطه تحصيل مي كند در داخل اتومبيل، خانه و حتي در اطاق مدرسه (كلاس) صورت مي گرفت. در آمريكا، هرگونه رفت و آمد با افراد زير 18 سال تمام جز با اجازه والدين و يا قيم آنان ممنوع و جرم است، چه رسد به داشتن رابطه جنسي با آنان.

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386 10 قبل از ظهر توسط ساناز |


زن افسرده

         عامیانه‌گی گستره‌ی مثال است. در عامیانه‌گی مثال‌زدن موجبِ تقلیل نمی‌شود. هرگونه مثالی تمامِ انواعِ دیگر را در بر می‌گیرد. در عامیانه‌گی ناممکن وجود ندارد. تنها ممکن‌ها حاضرند، و این امکانی است برای وسعتِ مثال. هر چه عامیانه‌تر، ممکن‌تر! در عامیانه‌گی «چه بسازم؟» معنا ندارد. همه چیز پیشاپیش طراحی شده. «چه بسازم؟» در صورتِ نداشتنِ پاسخ موجبِ خروجِ از عامیانه‌گی می‌شود. وقتی می‌دانم باید چه بسازم، عامیانه‌ام.
      
عامیانه‌گی می‌گوید هر که گیتار در دست دارد، هر که می‌نویسد، و... بیاید وسط. برای همه، جا هست. بینشِ روشن‌فکرانه اما ضدِّ آن است: تحدیدِ خلّاقیّت و واگذاریِ حقِ آن به عده‌ای خاص. عنایتِ بینشِ روشن‌فکرانه به عامیانه‌گی بازگشت به عکسِ فرآیند است. یعنی پایانِ سرکوبِ میل به مخاطبِ بیش‌تر به بهای نخبه‌خوانی. «چرا عامیانه‌ترش نکنم؟» یک شعار: «متن نباید خود را در حدِ مخاطب پایین بیاورد. این مخاطب است که باید در حدِ متن ارتقاء یابد.» بینشِ روشن‌فکرانه مخاطب را به دایره‌ی نخبه‌گرای خود تنزل  می‌دهد.
     
شاید صریح‌ترین تعریف از عامیانه‌گی را بتوان در پیش‌بینی‌پذیربودنِ آن خلاصه کرد. هر قدر میزانِ این پیش‌بینی‌پذیری بیش‌تر باشد اثر موفق‌تر است. در کنسرت‌ها هر قطعه به انتظارِ قطعه‌ی بعدی به پایان می‌رسد. پاسخِ معما آسان و دست‌یافتنی است: حدس بزنید قطعه‌ی بعدی چیست؟ انتظارِ «کدام قطعه؟» هیجانِ اصلی است. سرانجام نوبت به شما هم خواهد رسید. حدسِ همه‌ی شما درست خواهدبود.
     
پیش‌بینیِ «آدورنو» مبنی بر دورنمای صنعت فرهنگ چنان به بار نشسته که مقاله‌اش امروز متنی ساده و قابلِ پیش‌بینی جلوه می‌کند. مخاطبی که خودِ اثر را به بهای بلیتِ کنسرت می‌فروشد. « هر آن کسی که مقاومت می‌ورزد فقط می‌تواند با جا افتادن [در سیستم ] بقای خویش را تضمین کند. کافی است انحرافِ او از هنجارِ رایجِ صنعت فرهنگ‌سازی تشخیص داده شود، آن‌گاه همان‌قدر به این صنعت تعلق خواهد داشت که هوادارِ اصلاحاتِ عرضی به نظامِ سرمایه‌داری.»(1) وحشتِ آدورنو از حذفِ فردیّت، شیءواره‌گیِ کالا و... امروز چنان واضح و روشن است که کنشی بر نمی‌انگیزد. مشابهت و همسانی و ارضای میل از طریقِ قابلیتِ پیش‌بینی‌پذیری. در انجمن‌های ادبیِ کلاسیک (عنوانی عام برای گونه‌ای ساختارِ انجمنی)، شاعری شروع به شعرخوانی می‌کند و اساتید هنوز مصرعِ دوم تمام نشده، قافیه را با توجه به وزن و قافیه‌ی مصرعِ اول حدس می‌زنند. اگر حدس، که تحقق‌اش ثانیه‌ای بعد خواهد بود، درست باشد، لذت واصل می‌شود (که معمولا با به‌به و احسنت نمودِ بیرونی می‌یابد). این اعتیادِ آشنا و احساسِ امنیت از لذتِ پیش‌بینی که شکلِ پیش‌رفته‌تر و هیجان‌انگیزِ آن در شرط‌بندی و مسابقات وجود دارد، حوزه‌ی عامیانه‌گیِ کلاسیک را تعریف می‌کند. مگر نه که "لذت" در امرِ پیش‌بینی‌ناپذیر است؟ بله، اما در حیطه‌ی نوعی نخبه‌گرایی که در برابرِ عامیانه‌گیِ کلاسیک می‌ایستد. امروز اثرِ «آدورنو» (همان‌طور که خودش نیز واقف بود) جزئی از حادثه‌ای پیش‌بینی‌پذیر و نظامِ عامیانه است.
     
مثال‌ها موجبِ تحدید نمی‌شوند: عامیانه‌گی یک "امریکن بودا"ست.(2) گستره‌ی گزینش حتا در اوجِ محدودیت توهمِ بی‌نهایت است. عامیانه‌گی به حضورِ مخاطب بی‌نیاز است. می‌گوید من بی‌تو می‌میرم، اما لزومی به مشارکتِ تو در آفرینشِ من نیست. من پیشاپیش آفریده شده‌ام؛ مثلِ تو. من خودِ توام. فقط گاهی با قافیه‌سازی به خودم می‌خندم. اثرِ عامیانه حجمی بی‌معناست. هجومی است که معنا نمی‌دهد. چرا که از پیش مقدّر است و زیرِ آفتاب چیزِ تازه‌ای نیست. عامیانه‌گی وجوهِ فرهیخته‌ی خود را نه با حذفِ کلیشه‌ها و نادیده‌گرفتنِ آن‌ها، که به حضور در بطنِ آن‌ها و عدمِ هراس از افتادن در دام‌شان به نمایش می‌گذارد. ردِ پای عامیانه‌گی اما در تفکرِ روشن‌فکرانه در خسته‌گی از هراسِ از  کلیشه‌ها به چشم می‌خورد. تفکرِ روشن‌فکرانه برای کلیشه‌زدایی از کلیشه‌های تازه، راهِ بازگشت به کلیشه‌های فراموش‌شده و احیای آن‌ها را در پیش می‌گیرد. از آن‌چه عامیانه‌گی به بینشِ روشن‌فکرانه می‌آموزد، یکی این‌که کلیشه چیزِ بدی نیست (نه به این دلیل که چیزِ خوبی است)، از خیرش نگذر، چرا که نمی‌توانی. چیزی جز کلیشه وجود ندارد، اولی‌ش هم خودِ تو.

  اپیدمیِ زنِ افسرده انتقالِ جذبه از تن به روح نیست. زنِ افسرده روح‌اش را هم چون تن به نمایش می‌گذارد. گویی فیگورِ افسرده‌گی گامی در جهتِ هنری‌شدن از طریقِ نمایشِ انزوا و تنهایی و تبدیلِ آن به پوئنی برای فردیّتی همه‌گیر است.
     
بث گیبنز beth gibbons  یک نمونه‌ی آرمانی است: چشمانی بسته، سیگاری در دست، در سلوکِ با میکروفون. پس‌زدنِ این پدرِ مادینه دشوارتر از نادیده‌گرفتن‌اش است. حضورِ «بث گیبنز» در مرکزِ اجرا «سکونِ عقده» است. آرزوی پنهانیِ جاذبه‌ی فاقدِ جنسیّت به تحققِ خود نزدیک می‌شود. صدا و فیگورِ «بث» به ما یادآور می‌شود که: یادِ زنانه‌گی به خیر! اما این نوستالژی ناشی از جاذبه‌ای جنسی نیست. گویی هیچ‌گاه چنین جاذبه‌ای وجود نداشته. «بث» نوستالژیِ تهی از زنانه‌گی را یادآور می‌شود. تمامِ مسئله بر سرِ مردبودنِ زن است. اگر زن، زن بود، نه تقابل لذتی داشت و نه عقده معنایی. فیگوربث، یک تصویرِ ذهنیِ فیکس و ثابت است که از فرطِ نزدیکی به خلاء، خلاء را می‌کشد. ارزش‌گذاری بر افسرده‌گی هر چند او را در موضعی فراجنسی و شاید گاه خنثا قرار می‌دهد، اما پوشاننده‌ی خلاء نیز هست. یعنی دامن‌زدن به وجودِ جاذبه‌ای که می‌خواهد در خلاء رشد کند. در خنثابودن. کنشِ فراجنسی به انهدام منجر می‌شود. مثالِ بارز و دمِ دستِ شدتِ فراجنسی که از منظری به امرِ واقعِ (the real) لکان پهلو می‌زند، "مایکل جکسن" است. مثالی به‌پایان‌رسیده. جسمی در معرضِ فروپاشی. بهای انفجارِ جنسیت از طریقِ تولیدِ مصنوعیِ فراجنسی، واپاشی و انهدام است.
می‌خواخم افسرده باشم. می‌خواهم نشانه‌های افسرده‌گی به کمال برایم ساطع شوند. این را مخاطبِ «بث» می‌گوید. فیزیکِ بدن، پوشش، لب‌خندِ تهی از لب‌خند، سیگار، چهره‌ای نه زیبا و نه زشت، و لحنِ صدا و... نمایشی از انباشتِ نشانه‌های افسرده‌گی است. یک مسابقه: به تماشاگران بنگرید و ببینید کدام‌یک افسرده‌تر است؟ هر چه افسرده‌تر، سرخوش‌تر.
     
می‌گوییم نگرشِ فراجنسی به «بث». یعنی خودِ او در معرضِ فروپاشی قرار نمی‌گیرد. این مخاطبِ اوست که که با قرارگرفتن در اقتصادِ افسردگی و قائل‌شدنِ مرکزیت برای «بث»، گونه‌ای واپاشیِ راکد را تجربه می‌کند. او پاسخی جنسی دریافت نمی‌کند وتنها نشئه‌گیِ ناشی از صدایی سحرآمیز و فیزیکی که تماما در اختیارِ موسیقی است او را مسحور می‌کند. جسمی که گویی آماده است تا در برابرِ حس هر لحظه فرو ریزد. شاید در این نگاه، «بث» بازگشتِ به زن باشد. مادینه‌گیِ خلّاق که با خنثاکردنِ برخی کنش‌ها و در عینِ حال فعال‌کردنِ آن‌ها فراسوی تقابلِ جنسی عمل می‌کند، و بیش‌تر روحِ آفرینش‌گرِ مادر (که آغوشی برای بازگشت به آغاز است، آغازی که در میلادِ دیگران خاطره‌مند شده) و حتا یک دوست است. یعنی دعوت به فاصله. دقیقا همین فاصله‌ی دست‌نیافتنی است که منجر به برقراریِ مناسبتی روشن‌فکرانه می‌شود. در بسیاری از خواننده‌گانِ زن، میل به حذفِ فاصله و رسیدن به نقطه‌ی وصال، عاملِ جذب‌کننده است. وصالی که تنها دست‌نیافتنی به نظر می‌رسد. اما در موردِ «بث» وصال در همان فاصله رخ می‌دهد. در فاصله‌ای روشن‌فکرانه که من‌های افسرده در آن وسیله‌ی ارتباط‌اند. فاصله با او تخیلِ دست‌نیافتن به اوست، که نقطه‌ ارضاء را موجب می‌ود. در برابرِ او می‌توان چشم‌ها را بست.
     
شاید اپیدمیِ انسانِ افسرده واپسین ترفندِ روانکاوی به عنوانِ علمی عامیانه باشد. من تنهایی را فریاد می‌زنم و افسرده‌گی‌ را نمایش می‌هم. اما نه به این خاطر که از تنهایی در آیم. من در افسرده‌گی رهایم. مردِ افسرده یک بیمار است. زنِ افسرده اما، تنها یک زن.

   کلیپِ only you اثرِ portishead  چنان بر ساختارِ مسلطِ رؤیا پای می‌فشارد که تبدیل به ابژه‌ای هنری برای هجومِ مؤلفه‌های روان‌کاوانه می‌شود.روان‌شناسی ایده‌های خود را برای تفسیرِ آن‌چه ابژه‌اش قرار می‌گیرد به کار می‌بندد. بعد همان اصطلاحاتی (ابزاری) را که بر ابژه‌ها پیاده کرده برای توصیفِ خود به کار می‌گیرد. یعنی خود را در مقامِ ابژه‌ی خود قرار می‌دهد. روان‌شناسی زیرِ سیطره‌ی بازیِ خود قرار می‌گیرد و برای خروج از سیطره ناگزیر از خروجِ از خود است.
     
هر چند که حداقل به عنوانِ مثال می‌توان با ایده‌های فرویدی و لکانی به تحلیلِ only you پرداخت، اما جهانِ متوهمِ این اثر هم چنان رگه‌های خود را حفظ می‌کند و شفافیّت بخشی از طریقِ تحلیلِ روان‌کاوانه تنها به عنوانِ بخشی از لذتِ تئوریکِ نگاه به اثر باقی می‌ماند. با این حال ابزارِ تحلیلِ روان‌کاوانه با شفافیّت بخشی به آن جهان ِمتوهمِ دیگری می‌آفریند. این ویژه‌گیِ هر اثرِِ خود بسنده‌ای است که حتا به رغمِ تسلطِ عناصری خاص،  هم‌چنان ویژه‌گی‌های هنریِ خود را محفوظ نگه می‌دارد.
     
حضورِ نمادینِ زن در only you اگر چه می‌تواند فارغ از دایره‌ی زمانی باشد، اما کتمانِ این امر که زنِ پریشانِ دنیای این اثر، «بث گیبنز» است، ممکن نیست. مردی (یا مردانی) که از پسِ دریچه ناظرِ این رؤیای شناور است و در عینِ حال خود تحتِ نظارت، حضوری هولناک برای پس‌زدنِ میلِ ادیپ‌وارِ پسر به زنِ نمادینِ مقابل‌اش است. دست‌یابی به این زن، رسیدن به صلح و آزادی است، که می‌تواند در شعبده‌ای آنی از دستمالی سفید، کبوتری برای سمبلِ همیشگیِ خود دست و پا کند
     
متنِ ترانه ی only you حاویِ چنین مضمونی است:

تنها تو

هر روز رنج می‌کشیم
برای چه؟
این جرم‌های ناشی از توهم
فریب‌مان می‌دهند،
و حال من خسته‌ام،
این طور حس می‌کنم.

تنها تویی،
که می‌توانی باز شناسی مرا،
تنها تویی،
که می‌توانی دیگرگون کنی قلبِ چوبیِ مرا.

اندازه‌ی نبردمان،
تنها یک رؤیاست،
هر چیزی را در هم شکسته‌ایم،
می‌توانم ببینم خودخواهانه در این صبح،
که چه‌طور ناکام مانده‌ایم،
این طور حس می‌کنم.

تنها تویی،
 
که می‌توانی بازشناسی مرا،
تنها تویی،
که می‌توانی دیگرگون کنی قلبِ چوبیِ مرا.

حال که انتخاب کرده‌ایم که به دست بگیریم هر آن‌چه را که می‌توانیم،
این سایه‌ی پاییز، پایانِ تلخِ کهنه،
سال‌های یأس پهلو به پهلو قرار می‌گیرند.

و تنها تویی،
که می‌توانی باز شناسی مرا،
تنها تویی،
که می‌توانی دیگرگون کنی قلبِ چوبیِ مرا.   

      کودک دست و پا می‌زند، صدای زن روایت می‌کند، و مرد و کودک از دو موضعِ متفاوت نظارت می‌کنند. روایتِ زن را می‌توان از زبانِ کودک نیز فرض گرفت. این ادیپِ ناکام که جزایش وصال است (نه فراق) و تکرارِ دردش در همزادان‌اش امتناع از وصال، دست در دستِ پدرِ مادینه‌اش می‌نهد و به جای جایگزینیِ زنی دیگر، پدرِ مادینه را جایگزین می‌کند. وقتی زنِ دیگری در کار نیست، تنها یک «یک زن» وجود دارد، و مادینه‌گیِ آن زن در تقابل با نظارتِ پدر تعریف می‌شود. پسر نیز تنها گونه‌ای پدر است. گیرم هنوز ادیپِ واپس‌رانده‌اش در زنی دیگر نمودِ عینی نیافته. در این میان زنِ افسرده سمبلِ تنهاترین است. زنی که مظهرِ هیچ است و او را به خلاء دعوت می‌کند. حضوری شناور که جای بیداری را پر می‌کند.
     
بازسازیِ ناخودآگاه عملی است که در خودآگاه ممکن است، و تحلیلِ ناخودآگاهِ اثری که بازسازیِ ناخودآگاه است،- هم چون خودِ این اثرِ موردِ نقد- به بند کشیدنِ تمامِ لایه‌های ناخودآگاه است زیرِ سیطره‌ی خودآگاه.
     
کودک که ادیپ پیشاپیش تهدیدش می‌کند، در میانِ ماندن و رفتن، پاسخ به ادیپ و طردِ آن، دست و پا می‌زند. و در نهایت (هر چند به طورِ موقت) میلی ادیپ‌وار را برمی‌گزیند. آزادی را، که در خلاء شکل می‌گیرد. اما این زنِ افسرده ناتوان‌تر از آن است که به او تحققِ میل را هدیه کند. او خلاء را هدیه می‌کند. افسرده‌گی را و پایانِ میل را: زن را. چرا که او زن است، اما مادر نیست. با استفاده از اصطلاحات لکانی می‌توان این ناکامی را طورِ دیگری هم دید: اگر کلِّ فضای اثر را در تلاش برای دست‌یابی به ساحتِ امرِ واقع بدانیم، کودک میانِ بازگشتِ به مادرِ «خیالی» و نظارتِ پدرِ نمادین شناور است. اما این نمایش هرچند «سوراخ کننده» است، و ظاهرا اتصالی برای بازگشت فراهم می‌شود، اما در نهایت این رؤیای حالا دیگر نمادین‌شده، خوش‌بینی را در یک پایان‌بندیِ شناور خلاصه می‌کند.
     
می‌شود تعاریف را دست‌کاری کرد. اما سلطه‌ی روان‌کاوی را نمی‌شود. تو گویی در بازیِ تحلیلِ روان‌کاوانه، آن‌چه پیروز است، خودِ بازی است.

 منبع:رمزآشوب

+ نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386 10 قبل از ظهر توسط ساناز |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

بهمن 1387

آبان 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386


آرشیو موضوعی

پدرانه
مادرانه
شعر نو
شعر کهن
همسر
دردها
مقالات
سیاسی


پیوندها

صداي فاصله ها
بوم
گفته ها و نا گفته هاي امير آشتياني


    تعداد بازديدها:

Night Skin:طراح قالب
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS