|
شبی زمستان بود، برف میبارید و باد كولاك
میكرد. خروش برف و باد، یاد مرا به سالهای دور و به شبی
پُر برف و به پنجرهای روشن میكشاند؛ یاد پنجره روشنِ
خانه مادربزرگ. پنجرهای كه از آن نورِ سرخ چراغ گردسوزی
به بیرون پرتو افشان میشد و امیدِ خانه گرم و پُر مهر او
را به یاد میآورد. ما، در را باز میكردیم و گام به سرای
او می نهادیم؛ مادربزرگ را میدیدیم كه زیر كرسی نشسته و
گیسوان چون برفش را شانه میزد. از آمدن بچهها شادمان
میشد. دستش را به زیر جاجیم میبُرد تا غوری دمكردههای
آویشن و بابونه را از چاله كرسی بیرون بیاورد. كرسی
مادربزرگ و آتشدان آن همچو همیشه گرم بود؛ مانند چشمان پُر
از مهربانی و یكرنگی او. ما دستان یخزده خود را بهم
میمالیدیم و به آن میدمیدیم. مادر بزرگ دستان ما را در
میان دستانش میگرفت و میمالید.
ای كاش باز هم دستان او، دستان یخزده ما
را پناه میبخشید. ای كاش باز هم چراغِ روشن خانه تو
پناهگاه ما میبود؛ كاش باز هم چراغ تو روشن بود و
دانههای برف و سوزِ سرما، از پرتوهای آن روشنایی و گرما
میگرفت. + نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1387 5 بعد از ظهر توسط ساناز |
|
| ||||||