تبليغاتX
شیدرخ - ای کاش مادر بزرگ...

شیدرخ

شبی زمستان بود، برف می‌بارید و باد كولاك می‌كرد. خروش برف و باد، یاد مرا به سال‌های دور و به شبی پُر برف و به پنجره‌ای روشن می‌كشاند؛

یاد پنجره روشنِ خانه مادربزرگ.

پنجره‌ای كه از آن نورِ سرخ چراغ گردسوزی به بیرون پرتو افشان می‌شد و امیدِ خانه گرم و پُر مهر او را به یاد می‌آورد. ما، در را باز می‌كردیم و گام به سرای او می نهادیم؛ مادربزرگ را می‌دیدیم كه زیر كرسی نشسته و گیسوان چون برفش را شانه می‌زد. از آمدن بچه‌ها شادمان می‌شد. دستش را به زیر جاجیم می‌بُرد تا غوری دم‌كرده‌های آویشن و بابونه را از چاله كرسی بیرون بیاورد. كرسی مادربزرگ و آتشدان آن همچو همیشه گرم بود؛ مانند چشمان پُر از مهربانی و یكرنگی او. ما دستان یخ‌زده خود را بهم می‌مالیدیم و به آن می‌دمیدیم. مادر بزرگ دستان ما را در میان دستانش می‌گرفت و می‌مالید.

ای كاش باز هم دستان او، دستان یخ‌زده ما را پناه می‌بخشید. ای كاش باز هم چراغِ روشن خانه تو پناهگاه ما می‌بود؛ كاش باز هم چراغ تو روشن بود و دانه‌های برف و سوزِ سرما، از پرتوهای آن روشنایی و گرما می‌گرفت.

+ نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1387 5 بعد از ظهر توسط ساناز |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

بهمن 1387

آبان 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386


آرشیو موضوعی

پدرانه
مادرانه
شعر نو
شعر کهن
همسر
دردها
مقالات
سیاسی


پیوندها

صداي فاصله ها
بوم
گفته ها و نا گفته هاي امير آشتياني


    تعداد بازديدها:

Night Skin:طراح قالب
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS